مرتضى مطهرى
543
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )
آن سو مىكشاند . مثلًا بچه طبيعتاً به تعليم و تربيت نياز دارد اما غريزهء بچه او را به سوى تعليم و تربيت نمىكشاند . استعدادها و ذخائر كأنه اينطور است كه خدا انسان را با يك سلسله ذخائر وجودى آفريده است كه اين ذخائر وجودى در پرتو زندگى اجتماعى در وجود او قابل اكتشاف و بيرون آمدن و به فعليت رسيدن و بروز كردن است . به اين معنا ، مدنىّ بالطبع بودن انسان در اين كلمه خلاصه مىشود : انسان نياز به زندگى اجتماعى دارد از نظر به كمال رساندن شخصيت خودش . اين حرف در اين حد حرف درستى است . از اين بالاتر يك درجهء ديگر هم داريم كه آن نيز درست است . در انسان يك سلسله استعدادهاى كمالى هست كه در جامعه امكان بروز دارد . اولى « به وسيلهء جامعه » بود ، اين « در جامعه » است ؛ يعنى بايد جامعهاى باشد تا اين [ استعداد ] بتواند تجلى كند . اولى مثل استعداد علمى بود : جامعه بايد باشد كه معلمش بشود ؛ استعداد آموختن دارد ولى جامعه بايد به او بياموزد . در دومى نمىخواهيم بگوييم جامعه بايد او را به اصطلاح به فعليت برساند ، بلكه جامعهاى بايد باشد تا اين [ استعدادها ] امكان تجلى پيدا كند و آن عبارت است از استعدادهاى اخلاقى يا به تعبير امروز ارزشهاى انسانى كه در انسان هست ، كه شكوفا شدن و تجلى كردن اينها فرع بر اين است كه جامعهاى باشد . مثلًا در انسان استعداد انفاق و جود و بخشندگى هست . اگر جامعهاى نباشد بخشندگى موضوع پيدا نمىكند ، انسان نمىتواند اين استعداد خودش را به ظهور برساند ؛ يعنى تجلى اين استعداد احتياج دارد كه جامعهاى باشد و افراد ديگرى باشند . يا ايثار كردن ؛ تا جامعهاى نباشد آيا انسان منفرد مىتواند اهل ايثار باشد ؟ ايثار كه براى انسان يك ارزش اخلاقى معنوى خيلى بالاست ، بايد جامعهاى باشد تا انسان در آن جامعه ايثارگر و فداكار باشد . در اين حدود كه در انسان يك سلسله استعدادها هست ( هم به معنى اول و هم به معنى دوم ) نمىشود شك كرد كه انسان بالطبع اجتماعى است ؛ يعنى واقعاً انسان با اين دو گونه استعدادها متولد مىشود : استعدادهايى كه جامعه براى به فعليت رسيدن آنها بايد محرّك او باشد ، و استعدادهايى كه بايد جامعهاى وجود داشته باشد تا او بتواند آنها را تجلى بدهد . پس مجموعاً ما شش گونه - يا به يك اعتبار پنج گونه - نظريه دربارهء اينكه آيا انسان اجتماعى است يا اجتماعى نيست ، طرح كرديم . دو گونهاش براساس اين بود كه انسان اجتماعى نيست . يك نظريه مىگفت زندگى اجتماعى ، قراردادى و انتخابى و صد درصد اختيارى است . نظريهء ديگر اينكه زندگى انسان اجتماعى نيست ولى صد درصد انتخابى هم نيست ، بالطبع انفرادى است بالاضطرار اجتماعى است ، ضرورت مبارزه با طبيعتْ انسانها را گرد يكديگر جمع كرده ، كه اين در حيوانات هم در مواقع خاص خيلى مُشاهَد و محسوس است و اين قضيه خيلى عجيب هم هست كه حيوانات وقتى با دشمنى كه دشمن نوعشان است مواجه مىشوند با يكديگر